ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
223
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) گويد ، ابو غاديه پس از اين سخنان گفت : ما عمار بن ياسر را ميان خود مرد مهربانى مىپنداشتيم ، ولى بعدها در مسجد قباء ديدم و شنيدم كه مىگويد اين پير كفتار عثمان چه كرده است ، به او توجه كردم و اگر يارانى پيدا مىكردم همان جا او را چندان لگدكوب مىكردم تا بكشمش و گفتم : خداوندا اگر مىخواهى مرا بر عمار چيره گردان ، و چون روز جنگ صفين فرا رسيد مردى پيشاپيش لشكر على ( ع ) حركت مىكرد . مردى متوجه شد كه زانوى او برهنه است . نيزهاى به زانوى او زد كه به زمين افتاد و مغفر از گردنش كنار رفت و من سرش را جدا كردم نا گاه ديدم سر عمار بن ياسر است . كلثوم بن جبر مىگويد ، مردى گمراهتر از ابو غاديه در نظر من نيست كه آن سخنان را از پيامبر ( ص ) شنيده باشد و عمار بن ياسر را بكشد . گويد ، ابو غاديه آن روز آب خواست برايش در ظرف بلور آب آوردند از آشاميدن در ظرف بلور خوددارى كرد و برايش در قدح آب آوردند و آشاميد . مردى كه بالا سر امير ايستاده بود به زبان نبطى گفت عجب از آشاميدن آب در ظرف بلور پرهيز مىكند و زهد و پارسايى مىورزد و حال آنكه از قتل عمار خوددارى نمىكند . عفان بن مسلم از حماد بن سلمه ، از ابو حفص و كلثوم بن جبر از قول ابو غاديه نقل مىكند كه مىگفته است در مدينه شنيدم عمار بن ياسر با عثمان در افتاده و او را ناسزا و دشنام مىدهد . او را تهديد به قتل كردم و گفتم : اگر خداوند مرا بر تو پيروز گرداند اين كار را خواهم كرد . چون روز صفين فرا رسيد عمار شروع به حمله به مردم كرد و من متوجه شدم كه قسمتى از بدنش برهنه است ، نيزهاى بر زانويش زدم كه در افتاد و او را كشتم . به من گفتند عمار بن ياسر را كشتى و چون خبر به عمرو عاص رسيد ، گفت : شنيدم رسول خدا فرمود : قاتل عمار و كسى كه جامههاى جنگى او را از تنش بيرون آورد در آتش است . به عمرو عاص گفتند : آن شخص تو هستى كه به جنگ او آمدهاى ، گفت : پيامبر فرموده است قاتل او و كسى كه جامهاش را بيرون آورد در آتش است . واقدى و جز او گفتهاند چون در جنگ صفين كار دشوار شد و نزديك بود دو گروه يك ديگر را از ميان بردارند ، معاويه گفت : امروز روزى است كه عرب تباه خواهد شد مگر آنكه چابكى و سبكى عمار بن ياسر آنان را در يابد . گويد : سه شبانروز جنگ با شدت ادامه داشت كه آخرين آن شب هرير بود . روز سوم عمار بن ياسر به هاشم بن عتبة بن ابى وقاص كه پرچم را در دست داشت گفت : حمله كن پدر و مادرم فداى تو باد . هاشم به او